خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند! خوشا به حال آنانکه که در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنانکه این گوهرها را در دامن خود پروراندند.امام خمینی(ره)
بار خدايا توانائيم ده تا در اين جبهه ها تزكيه شوم و بوسيله اين تزكيه به تو نزديك گردم.شهيد غلامرضا حسين پور
 
 

پیوندها

 
 

 
خاطرات شهدای لنگرود
بلندگوی خاطره انگیز
امتیاز کاربر: / 3
بدخوب 
نوشته شده توسط گروه تفحص لنگرود   
يكشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۲۴

بلندگوی خاطره‌انگیز

شهید محمود آذرارجمند

ستاد تبلیغات عراق هراز چندگاهی برای تضعیف روحیه رزمندگان دست به اقداماتی می‌زد آن روز نیز شگرد تازه‌ای یافته بود، با نصب بلندگو در ناحیه‌های مختلف اقدام به پخش موسیقی مستهجن نمود، چند روز گذشت بچه‌ها از این وضعیت ناراحت بودند، حاجی گفت:« باید در خصوص این موضوع فکری کرد، انشا‌الله امروز برایشان تصمیمی خواهم گرفت» ساعتی گذشت هرکس مشغول انجام کاری بود، که حاجی از پشت خاکریز بلندگو در دست به پائین آمد، نیروها با مشاهده او یکباره فریاد شادی سردادند محمود تمام سیم‌ها و بلندگوهای عراق را جمع کرده بود.
آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۳۰
 
پتوی عراقی
امتیاز کاربر: / 3
بدخوب 
نوشته شده توسط گروه تفحص لنگرود   
يكشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۲۱

پتوی عراقی

شهید حاج محمود آذر ارجمند

 
تازه به منطقه رسیده بودیم حاج محمود برای سرکشی وارد مقر شد، با دیدن بچه‌های لنگرود شوق عجیبی پیدا کرد از نماینده‌مان پرسید، آیا کمبودی دارید؟» یکی از بچه‌ها به من اشاره نمود و گفت:«به او پتو نرسیده است؟» حاجی چیزی نگفت، فقط در خصوص وضع منطقه توضیحاتی را به بچه‌ها داد و رفت ، پاسی از شب گذشت، ناگهان حاجی را در کنار خودم دیدم بسته پتوی را در دست داشت، شگفت زده به پتو نگاه کردم، بسته بندی جالبی داشت حتی در شهرها نیز اینچنین بسته بندی برای پتو نبود، پرسیدم:«حاجی از کجا آوردید؟» با خنده پاسخ داد:«برادران عراقی برای رفیق ما فرستاده‌اند» او شبانه به انبار عراقی‌ها رفته و از آنجا برای من پتو آورده بود، باورم نمی‌شد، شجاعت بی‌حد و مهربانی وافرش قلب انسان را می‌لرزاند.
 
آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۲۴
 
سوغاتی
امتیاز کاربر: / 3
بدخوب 
نوشته شده توسط تفحص لنگرود   
دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۲

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سوغاتی

توی کردستان که بود با ماشین تویتای سپاه به مردم اونجا زیاد خدمت می کرد. از روستاها و جاده ها همیشه زنهای و مردایی که می خواستند بروند تو شهر، سوارشون می کرد و می برد. میگن هیچ وقت هم به این فکر نمی کرد که ممکنه اونا منافقین باشن. دوستاش می گفتند ما که اونجا بودیم هیچکس ما رو نمی شناخت ولی کردها همینکه اسم آقا مهدی رو می شنیدند(مهدی رو به نام آقای میر مهدی پور می شناختند) نفس تازه می کردند. اونا هم همیشه بهش سوغاتی می دادند. از جمله گردو و ...یه بار که داشت می اومد خونه با خودش از اونجا گردو آورد. گفت که مردم اونجا سوغاتی دادند. پدرش گفت آخه پسر من گردو نمی خوام پسر جان من تو رو می خوام. من گردو ميخوام چه كنار كنم اگه تو نباشی! داری یه کارها می کنی که آخرش تو رو می کشن(منظورش منافقین بودند). در جواب پدرش گفت من لیاقت کشتن و شهید شدن ندارم که پدر، تازه اینا رو من ازشون نمی خوام. خودشون زور میدن به آدم! بیشترشون رو هم بهشون پس میدم تازه اگه یکی به شما سوغاتی بده شما بهشون پس میدید و میگید که نمی خوام؟

 

 

 

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۵:۵۵
 
سخنان رهبری در وصف شهيد سيد جلال نور محمدی
امتیاز کاربر: / 7
بدخوب 
نوشته شده توسط تفحص لنگرود   
دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۴۱

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سخنان رهبری در وصف شهيد سيد جلال نور محمدی

شهید عبدالکریمی که نماینده شهر ما بود می گفت 20 رمضان بود که به مجلس شورای اسلامی رفتم نزد آقای خامنه ای، به ایشان گفتم می خواهید بروید کنار مزار کسی که هفته قبل شما را برای سخنرانی دعوت کرده بود. آقای خامنه ای همین که این جملۀ مرا شنیدند با تعجب بلند شدند و فرمودند سید جلال. گفتم بله. ایشان فرمودند امشب مشهد سخنرانی دارم اما به خاطر سید جلال باید بیایم لنگرود و شب 21 رمضان مصادف با شب هفت سید جلال آمدند لنگرود و سخنرانی کردند. ایشان چند سال پیش که به رشت آمده بودند گفتند من اولین باری که آمدم گیلان و لنگرود، به خاطر سید جلال نورمحمدی بود و جمله معروف حضرت آقا در مراسم شب هفت كه فرمودند. 

سید جلال عزیز همانند جدش به دست خوارج از تبار نهروانيان با دهان روزه به فيض شهادت نائل آمد.

 

 

 

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۵:۵۵
 
تظاهرات انقلابی
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
نوشته شده توسط تفحص لنگرود   
دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۳۰

 

بسمه تعالی

 

تا شاه كفن نشود اين وطن، وطن نشود.

برادر شهيد سيد جلال نور محمدی (مير احمد نور محمدی)

یه روز مردم از مسجد جامع به طرف مسجد امینی تظاهرات کرده بودند. سید جلال خودش یه شعاری درآورده بود(تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود) شاید تا حالا شما این شعار را نشنیده باشید. مردمی که تظاهرات می کردند با شنیدن این شعار از ترس اينكه گير نظاميها بيافتند متفرق شدند و رفتند. سید جلال را هم نیروهای شهربانی گرفتند و بردنش کتکش زدند. آثار سیاهی و کبودی روی تمام سر و صورت و بدنش بود. همیشه هم رو سرش کلاه گوشی می گذاشت تا چهره اش مشخص نشود ولی شهر چون کوچک بود و آدمهای ضد انقلاب هم زیاد بودند می دانستند که سید جلال است و خیلی راحت هم گرفتنش.

 

 

 

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۶:۰۰
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 2