No Image
  No Image

images/stories/articles.jpg
چهارشنبه, 10 شهریور 1389 12:07
images/stories/articles.jpg
سه شنبه, 09 شهریور 1389 13:48
images/stories/articles.jpg
سه شنبه, 09 شهریور 1389 13:26
No Image  
No Image No Image
No Image No Image No Image
Category Category Category Category Category Category Category Category Category Category Category
No Image
سلام مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط عبدالهیان   
چهارشنبه ، 10 شهریور 1389 ، 12:07

سلام 

ادامه مطلب...
 
شهید و قرآن مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط گروه بصائر   
سه شنبه ، 9 شهریور 1389 ، 13:48

در ماه مبارک نزول قرآن و برکت وجود کریم اهل بیت ،امام حسن مجتبی(ع) غرفه شهید و قرآن با عنوان "جنات عدن" در روز شنبه 89/6/6 در مجتمع خاتم الأنبیاء اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی رشت(ابتدای خیابان سعدی) افتتاح شده است. 

بدینوسیله از علاقه مندان جهت بازدید  دعوت به عمل می آید. 

 
شهيدان عزمي .خاطره اول فكر بكر مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط گروه صيام   
شنبه ، 6 شهریور 1389 ، 13:16

شهيد ابوطالب عزمي: 

تاريخ تولد: 18/8/1341  

محل تولد:آستانه اشرفيه  

تحصيلات:سوم دبيرستان رشته راه و ساختمان  

 تاريخ اعزام جبهه:سال 1358 

   تاريخ شهادت:23/4/ 1365     


اواخر سال تحصيلي ابوطالب در مقطع راهنمايي، مصادف بود با اوج درگيريها ،تظاهراتها و راهپيمايي ها ي مردم بر عليه عوامل رژيم شاهنشاهي و هر شب نيز كارش اين بود كه تا نيمه هاي  شب بهمراه برادر شهيد خود محمد حسين و ديگر جوانان به فعاليت و تلاش جهت برانداختن حكومت جبّار شاهنشاهي بپردازد.يك شب ابوطالب و محمد حسين برادر شهيدش سراسيمه وارد منزل شدند ومن كه خواب بودم با سر و صداي ورود آنها  از خواب بيدار شدم ، ديدم كه آنها با سرعت و عجله مشغول جمع و جور كردن كاغذهايي هستند و من كه نميدانستم آن كاغذ ها چه هستند با تعجّب پرسيدم" اين وقت شب چه خبرتونه؟ چه كار ميكنيد؟ اين كاغذها چي هستند؟ ابوطالب گفت":اينها پوستر ها و اعلاميه هاي آقاست، مامورها ريختند و خانه به خانه دارند جستجو مي كنند و خونه ما هم مثل اينكه لو رفته و قراره كه بگردند.  من كه دستپاچه شده بودم با عجله گفتم : پس هر چه زودتر  اونها رو نابود كنيد و آتيششون بزنيد. ابوطالب كه از اين حرفم به شدت عصباني شده بود گفت:شما ميدونيد اينها با چه زحمتي بدست آمده و به اينجا رسيده وحالا ما به اين راحتي اونا رو از بين ببريم! اينها خيلي با ارزشند....من با اينكه از حرفي كه زده بودم سخت پشيمون بودم ولي گفتم حالا اگه اينها  بدسته مامورين بيفته چي  ميشه؟ محمد حسين جواب داد:ما كه نميخوايم بدسته مامورين بيفته ولي نميدونيم چي كارش كنيم . منم بلافاصله گفتم: بهتره چالش كنين. ابوطالب اول قبول كرد ولي بعد گفت : اينطوري خراب ميشه... محمد حسين هم گفت : اول همه پوسترها و اعلاميه ها رو داخل پلاستيك ميذاريم و بعد چالش ميكنيم. و خيلي سريع اين كار رو كردند  وچند لحظه بعد مامورها ريختند داخل خونه  و هر چه گشتند چيزي پيدا نكردند  و دست از پا درازتر برگشتند.

                                                                                                     راويت شده توسط مادر شهيد

آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 8 شهریور 1389 ، 08:43
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 26
No Image
No Image No Image No Image
No Image No Image
No Image No Image No Image

ورود به پست الکترونیکی

28امروزmod_vvisit_counter
421دیروزmod_vvisit_counter
1160این هفتهmod_vvisit_counter
1152این ماهmod_vvisit_counter
8ماه گذشتهmod_vvisit_counter
1160کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 3 مهمان حاضر
IP شما: 38.107.191.81
 , 
امروز: 13 شهریور 1389
 
No Image No Image